خیرین کوچک

سیب موز  هر سال ماه آخر تابستان که می شود همه دانش آموزان و خانواده هایشان به تب و تاب خرید وسایل مدرسه می افتند. اما دانش آموزان بسیاری هم هستند که خانواده آنان توانایی مالی خرید کیف، کفش و... را برای آنان ندارند. تعدادی از دانش آموزان داوطلب مدرسه هرسال با همراهی مربیان خود کمک های مردمی را جمع آوری می کنند تا برای دانش آموزان کم بضاعت و بی بضاعت وسایل مورد نیاز مدرسه را خریداری کنند. آن روز طبق روال هر ساله قرار بود نیرو های داوطلب در مدرسه دور هم جمع شوند تا با همفکری، پیشنهاد های جدیدی را برای خیریه امسال ارائه دهند. سعید یکی از اعضای داوطلب این گروه بود. از قرار معلوم هم امسال سال آخری بود که او و همکلاسی هایش در این مدرسه درس می خواندند. سعید خیلی دوست داشت کار ویژه ای انجام دهد. این چند روز هرچه فکر کرد به نتیجه ای نرسید. با عجله لباس هایش را پوشید و از خانه بیرون رفت. در حال قدم زدن به سمت مدرسه بود که سر راه به کارگاه نجاری پدرش رسید. پدر با دیدن سعید فکری در ذهنش جرقه زد و گفت: «راستی سعید جان پیشنهاد جدیدی برای جمع کردن کمک برای خیریه پیدا کردی؟» سعید با نا امیدی گفت: «نه بابا، خیلی فکر کردم اما به نتیجه ای نرسیدم.» پدر گفت: «اما پسرم من یه پیشنهاد دارم.» سعید که خیلی ذوق زده شده بود و دیگر طاقت نداشت با هیجان گفت: «چی پدر، بگو دیگه.»

پدر گفت: «شما و دوستات میتونید یه چند روزی توی کارگاه نجاری فوت و فن نجاری رو تا حدودی یاد بگیرید.» سعید که دوباره بادش خالی شده بود، گفت: «خب این به چه درد خیریه میخوره؟» پدر که در حال برش زدن چوب ها بود، گفت: «پسرم بعد از این مدت شما میتونید تو کار گاه وسایل مورد نیاز دانش آموزان و حتی چیزهای تزئینی بسازید. بعدم توی مدرسه نمایشگاه خیریه ای برگزار کنید و پول های جمع آوری شده از فروش وسایلو صرف خیریه کنید.» سعید وقتی حرف پدرش تمام شد از او خداحافظی کرد و به سمت مدرسه راه افتاد. در راه با خودش خیلی فکر کرد و به این نتیجه رسید که پیشنهاد پدر قابل اجراست، البته اگر دوستانش قبول کنند. در جلسه آن روز پیشنهاد خود و پدرش را ارائه داد اما با کمال ناباوری همه قبول و از آن استقبال کردند.

به گزارش سیب موز فردای آن روز سعید، میلاد، هادی، سهیل و چندتای دیگر از بچه ها به کارگاه نجاری پدر سعید رفتند. پدر سعید هم با خوشرویی از آنها استقبال کرد. همگی لباس های کارشان را به تن کردند و خوب به حرف های پدر سعید گوش می دادند. در همین حین پرهام که از دانش آموزهای پرشر و شور مدرسه بود با اکیپ دوچرخه سواری خود جلوی در کارگاه ایستاد و شروع کرد به دست انداختن سعید و دوستانش. اما آنها بی توجه به پرهام و همراهانش به کار خودشان ادامه دادند.

چند روزی سعید و دوستانش در کارگاه مشغول به کار و آموزش بودند تا اینکه پدر سعید گفت: «خب بچه ها شما دیگه اصول اولیه نجاری را یاد گرفتید و خودتون میتونید چیزی را که دوست دارید درست کنید. من هم سعی می کنم به شما کمک کنم. از فردا میتونید دست به کار شید، چون تا روز نمایشگاه فرصت زیادی ندارید.»

روزها گذشت و بچه ها سخت مشغول کار بودند. حسابی از کاری که انجام می دادند لذت می بردند. پدر سعید هم با دیدن کارهای زیبا و خلاقانه آنها خستگی اش در می رفت.

روز موعود فرا رسیده بود. بچه ها دعوتنامه ها و اطلاعیه های نمایشگاه را در محل پخش کرده و وسایلشان را چیده و روی آنها را پوشانده بودند. بعد از آغاز نمایشگاه آقای مدیر پارچه ها را برداشت. همه با دیدن وسایل چوبی دست ساز بچه ها شگفت زده شده بودند، حتی والدین بچه ها هم باورشان نمی شد که این کارهای زیبا همان چیزهایی باشد که بچه ها در این مدت ساخته اند.

خانم ها حسابی جذب غرفه های زینتی شده بودند. یکی قاب عکسی را که با خرده های چوب درست شده بود برداشته بود و دیگری جا شمعی که با کنده های کوچک درخت ساخته شده بود. روی دیوار انواع ساعت های دیواری آویزان شده بود و انواع جعبه های چوبی که هر خانمی را به سمت خودش جذب می کرد.

آن طرف تر آقایان در حال بازدید از غرفه کتابخانه، میز و صندلی های مخصوص دانش آموزان بودند. این وسایل به خاطر جای کمی که در اتاق اشغال می کردند خیلی مورد استقبال قرار گرفتند.

از طرفی پای ثابت وسایل آشپزخانه هم باز خانم ها بودند، خلاصه آنقدر نمایشگاه شلوغ و پر مخاطب شد که حتی تقاضا بیشتر از عرضه بود. در این میان پرهام و دارو دسته اش که این چند روز سعید و دوستانش را خیلی مسخره کردند با دیدن نمایشگاه حسابی از کار خودشان پشیمان شده بودند و برای جبران اشتباهشان به کمک بچه ها آمدند.

روز آخر نمایشگاه بعد از جمع کردن وسایل، بچه ها دور هم نشستند و شروع به شمردن پول ها کردند. لذت شمارش پول ها خیلی بیشتر از آن بود که فکرش را می کردند. همه پول ها به جز اندکی از آن را جهت خریداری وسایل مورد نیاز دانش آموزان کم بضاعت به مدیر مدرسه دادند و قرار شد با آن مقدار اندک برای تشکر از پدر سعید، هدیه ای برای او تهیه کنند زیرا او بود که جرقه این کار را در ذهن آنها زده بود. با این کار هم بچه ها حرفه نجاری را آموخته بودند و هم کار خیری انجام شده بود.

اخبار ،اخبار سیاسی، اخبار روز ،آخرین اخبار ،اخبار اجتماعی - روزنامه جوان

خیرین کوچک

سیب موز: خیرین کوچک

خیرین کوچک 2