وودی آلن فیلم را برای مسابقه دادن نمی سازد

روزنامه شهروند: وودی آلن کارگردان ٧٩ ساله برای افتتاحیه «مرد بی منطق»، فیلمی کمدی درباره یک استاد دانشگاه که با مشکلات اگزیستانسیالیستی دست و پنجه نرم می کند و یواکین فونیکس، اما استون و پارکر پوزی بازیگرانش هستند، به کاخ جشنواره فیلم کن آمده است. این چهل و ششمین فیلم وودی آلن در مقام کارگردان است که از وقتی که هرکسی بتواند به یاد داشته باشد، مثل ساعت کار می کند و سالی یک فیلم روانه پرده می کند. این گفت و گو با ددلاین پیش از سفر آلن به کن در سالن نمایش فیلم خصوصی او در منهتن نیویورک انجام شده است.

وودی‌آلن فیلم را برای مسابقه دادن نمی‌سازد

اینجا کجاست؟

سال ها پیش باشگاه بوده و ما آن را گرفتیم و به اتاق نمایش فیلم با پروژکتور برای مرمت و بازسازی فیلم ها تبدیل کردیم. من متوجه شدم که این جا برای کار، عالی است. ما در اتاقی دیگر تدوین می کنیم و می آییم این جا و تماشا می کنیم. بعد حالمان گرفته می شود و برمی گردیم به اتاق و سعی می کنیم درستش کنیم.

از زمان حال گیری تا تکمیل فیلم چقدر طول می کشد؟

قبلاً که روی نوار سلولوئید کار می کردیم، خیلی طول می کشید. حالا با سیستم Avid هفت، هشت روز طول می کشد و مثل آب خوردن است.

آدم های ناب گرایی مثل اسکورسیزی و تارانتینو خودشان را وقف حفظ و نگهداری فیلم ها کرده اند. شما هم؟

من احساسی قوی در این مورد ندارم. هرکسی به هر روشی که بتواند کار کند، خوب است. دیجیتال اگر درست انجام شود، به نظر من خیلی خوب است. فیلم سر و شکل خوبی پیدا می کند، اگر کار درست انجام شود. من البته هرگز فیلمبرداری را به روش دیجیتال انجام نداده ام اما فکر می کنم که فیلم بعدی ام را دیجیتالی تصویر می گیرم که ببینم چطوری از کار در می آید. (دیجیتال) حالا دیگر چیزی بیش از موج آینده است، درواقع موج زمان حال است.

چه مزایایی دارد که شما را متقاعد کرده است برای اولین بار به سراغش بروید؟

ظاهرا کارها را به حداقل می رساند. همه اش مربوط می شود به این که بعد از فیلمبرداری مجبور نیستید سلولوئید را ببرید. قبلامجبور بودید ببرید و بچسبانید و بعد بگردید و از روی نوار پیدایش کنید. حالا بنگ، بنگ، بنگ، بنگ، کار تمام است! من هرگز تا وقتی فیلمبرداری فیلمی تکمیل نشده باشد، تدوین نمی کنم. هیچ وقت حین کار (فیلمبرداری) تدوین نمی کنم.  وقتی فیلمبرداری تمام شد، می آیم این جا و با هم از ریل شماره یک و صحنه یک شروع می کنیم و نما به نما تدوین می کنیم تا وقتی تمام شود. از موقعی که به این مکان آمده ایم تدوین از مرحله صفر تا نسخه اولیه برای من به ٨ روز رسیده است. مشکل بزرگ البته بعد از این مرحله بروز می کند.

مثل چی؟

اینکه لازم باشد یک شخصیت را دوست داشتنی تر یا کمتر دوست داشتنی کنید یا یک رابطه را باورپذیرتر کنید. شاید یک قطعه موسیقی یا گفتار در تصویر اضافه کنید. یا چیزهای خاصی در نسخه اولیه که  ٢ساعت و١٠ دقیقه زمانش است، با هم جور در نمی آیند. در نهایت، وقتی همه آت و آشغال ها و چیزهایی را که جالب به نظر نمی آید، دور می ریزی، زمان فیلم به یک ساعت و  4٠ دقیقه می رسد.

آیا بی رحمانه جمله هایی را که موقع روی کاغذ آوردن، دوست داشته اید، معدوم می کنید؟

بی رحمانه. فکر می کنم با گذشت سالیان بیش از حد بی رحم شده ام، علتش هم این است که اضطراب دارم. شوخی ها و تکه هایی از فیلم ها را بریده ام که اگر جرات آن را داشتم که به حال خودشان بگذارم، عالی عمل می کردند. از حذف شوخی ها و بخش های مختلفی از فیلم ها افسوس خورده ام و وقتی به پشت سر نگاه می کنم، به نظرم می رسد که این بخش های حذف شده خوب کار می کردند. مسأله این است که در آن موقع اعصاب و جرأت لازم را ندارم و نگران هستم که آن بخش ها خوب کار نکنند.

عده ای به این روحیه می گویند انضباط. شما اسمش را چه می گذارید؟

اضطراب. برای من خیلی آسان است که طول فیلم را کم کنم، اصلا نگران این نیستم. خیلی ها را می شناسم که از کوتاه کردن خوششان نمی آید. خوششان نمی آید بخشی از دیالوگ در نمایش روی صحنه یا تکه هایی از فیلم را حذف کنند. ولی من یاد گرفته ام که ببرم. وقتی داشتم نوشتن را یاد می گرفتم، شخصی که بیشترین تأثیر را از او گرفتم، همیشه به من می گفت:   «اگر شک داری، ببرش.»

وودی‌آلن فیلم را برای مسابقه دادن نمی‌سازد 2

او کی بود؟

دنی سایمون. برادر نیل سایمون که وقتی من ٢٠ ساله بودم، واقعاکمکم کرد. ویراستاری بی رحم بود که نوشته هایم را خط می زد. آن موقعی بود که برای تلویزیون می نوشتم. من و دنی داشتیم روی یک طرح تلویزیونی کار می کردیم. کار داشت خوب پیش می رفت و یک شوخی من می گفتم و یکی او. او می گفت: «آره، شوخی خوبیه ولی از آن خنده های گرانقیمت نیست.» منظورش این بود که تو داری عمل نمایشی را با شوخی متوقف می کنی و من نمی خواهم آن را در کار بگنجانم چون به نظرت خنده دار است اما خوب که فکرش را بکنی، می بینی که خیلی خاص و محفلی است و شاید بیشتر از١٠٠ نفر متوجه نشوند و آن را نگیرند.

«مرد بی منطق» یازدهمین فیلمی است که به کن فرستاده اید و اگر «داستان های نیویورکی» را در نظر بگیریم (که به طور مشترک با مارتین اسکورسیزی و فرانسیس فورد کاپولا ساخته شده است) دوازدهمین فیلم شما در کن است. چرا خودتان نخواستید این فیلم در بخش مسابقه باشد؟

من به عمرم فیلمی در بخش مسابقه نداشته ام. به نظرم نمی شود گفت فلان فیلم از فیلم دیگر بهتر است. چه کسی گفته یک گروه از داورها که به صورت دلبخواهی انتخاب شده اند، می توانند تصمیم بگیرند که کدام فیلم از بقیه بهتر است؟ آیا «پدرخوانده» از «رفقای خوب» یا هر فیلمی که در همان سال تقویمی روی پرده رفته باشد، بهتر است؟ این فیلم ها را برای این که در مسابقه شرکت کنند، نساخته اند. فیلم ها را به دلایل مختلفی می سازند. برای پول مثلا یا برای یک نیاز بیانی خاص. من فیلم می سازم چون از این کار لذت می برم. وقتی فیلم تمام شد و در این اتاق آن را دیدم، آن را به دورترین جاها می فرستم و دیگر امکان اصلاح کردن آن وجود ندارد... تمام شد رفت. فیلم از این اتاق رفته است و من دیگر به عمرم آن را دوباره نمی بینم.

هیچ وقت؟

هیچ وقت. «پول را بردار و فرار کن» را از وقتی که ساخته ام، ندیدمش. هرگز «آنی هال» یا «موزها» (در ایران: «انقلابی قلابی») یا  «منهتن» یا هر کدام از آنهای دیگر را دوباره ندیده ام. چون تنها کاری که با دیدن آنها از دستت برمی آید، افسوس خوردن و پشیمانی است. اگر الان قرار بود یکی از فیلم هایم را ببینم، مدام مجبور می شدم فکر کنم که چه کارهایی را باید می کردم، چه کارهایی را درست انجام نداده ام، کجا گند زده ام یا چقدر از آن چیزی که به یاد دارم، بدتر است. هرگز آدم فکر نمی کند که «وای خدا، چقدر معرکه است.» خیلی سال پیش موقعی که «تازه چه خبر، گربه ملوس» داشت ساخته می شد، در اروپا بودم. در کافه تریایی در فرانسه که صحنه فیلم بود، نشسته بودم و داشتم ناهار می خوردم. ریچارد برتون و الیزابت تیلور هم داشتند در آن جا در فیلمی بازی می کردند. با برتون، که البته خیلی با او آشنا نبودم؛ صحبت می کردم. گفت: «من هیچ وقت بعد ازاینکه فیلم هایم ساخته شد، آنها را نمی بینم.» او بازیگر بزرگی بود. به خودم گفتم خیلی عجیب است. آن موقع نویسنده اولین فیلمم بودم و چیز زیادی نمی دانستم. وقتی خودم کارگردان شدم، خوب فهمیدم که منظور او چیست.

تا حالا صدای خودتان را در ضبط صوت شنیده اید؟

صدا و تصویری که آدم از خودش می شنود و می بیند، بدتر از تصوری است که پیش خود دارد. اگر من خودم بازیگر فیلم نباشم و بازیگرانی دوست داشتنی مثل دایان کیتون یا اما استون در آن بازی کنند، مشکلی با تدوینش ندارم. اما وقتی تدوین به پایان رسید، مجبورم که فیلم را به حال خود بگذارم، چون درگیر این احساس می شوم که چه بر سر چنین آدم های بزرگی آورده ام، حالا دایان ویست باشد یا نیومی واتس یا هر بازیگر دیگری که در طول سالیان متمادی با آنها کار کرده ام. آنها به من اعتماد کامل داشته اند و با پول اندکی حاضر شده اند با من کار کنند و من همیشه احساس کرده ام که آنها را ناامید می کنم. بنابراین هرچه کمتر با فیلم های تکمیل شده سر و کار داشته باشم، بهتر است.

وودی‌آلن فیلم را برای مسابقه دادن نمی‌سازد 3

کارگردان ها اغلب می گویند که «از من نخواه که فیلم موردعلاقه خودم را انتخاب کنند. این فیلم ها مثل بچه های من هستند.»

بله، خب من از همه آنها متنفرم. هیچ کدام با هم فرقی ندارند و همه شان... وقتی تمام می شوند، رضایت بخش نیستند. فقط یک بار در مجموع احساس مثبتی داشتم و آن هم وقتی بود که «امتیاز نهایی» تمام شد. فکر می کنم در مورد این فیلم خیلی شانس آوردم. قرار بود یک  خانم بازیگر دیگر در این فیلم بازی کند که یک هفته پیش از فیلمبرداری افتاد و پایش شکست و من خوش شانس بودم که اسکارلت جوهانسن در آن موقع کاری نداشت. داشتم در لندن فیلمبرداری می کردم. به روز ابری نیاز داشتم، همان روز ابری شد. لازم داشتم  ٢ ساعت باران بیاید- باران بارید. یک هفته آفتابی می خواستم، داشتم. هیچ کار اشتباهی نمی توانستم انجام بدهم؛   تلاش می کردم نمی توانستم گند بزنم. همه چیز سر جای خودش بود. وقتی فیلم تمام شد، حس خوبی درباره اش داشتم. حس می کردم که همه بازیگرها، حتی آنهایی که یکی، دو جمله بیشتر نداشتند، خوب کار کردند.

پس آن را تماشا کردید؟

هیچ وقت ندیدمش چون خاطره اش خیلی عزیز بود و اگر می دیدمش، می گفتم ای وای، این آن چیزی بود که خیال می کردم؟

چه چیزی در یواکین فونیکس دیدید که فکر کردید برای نقش استاد فلسفه رنج دیده ای که از آرزوی مرگ نیرو می گیرد، مناسب است؟

من اغلب موقع نوشتن بازیگر را هم در ذهن دارم. این بار نداشتم. داستان را تمام کردم چون به نظرم ایده خوبی می آمد. بعد به خودم گفتم چه کسی برای این فیلم مناسب است؟ اول از همه اما استون برای نقش اصلی زن به نظرم رسید، چون عملا  از هر نظر عالی است و بعد جولیت تایلر بازیگردان یواکین را به من یادآوری کرد. همه می دانستیم بازیگر خوبی است ولی من به خودم می گفتم نکند از آن آدم های دیوانه باشد یا کار کردن با او سخت باشد؟ اما نبود. خیلی آدم نازنینی است و خیلی هم خودش را جدی نمی گیرد. اصلا متوجه نبود کارش چقدر خوب است و من بیشتر از آن که بخواهم کارگردان باشم، کارم این بود که برایش توضیح بدهم این برداشت آخری بد نبود، خیلی هم خوب بود.

بازیگرهای جوان از کار با شما اعتبار کسب می کنند. چطور یک بازیگر جوان توجه تان را جلب می کند و چقدر پیگیر فیلم های روز هستید تا در جریان باشید؟

فیلم ها را می بینم ولی خیلی پیگیر نیستم. تفریحی فیلم تماشا می کنم ولی در این میان آدم ها را هم پیدا می کنم. وقتی «زمستان استخوان سوز» را دیدم از وجود جنیفر لارنس مطلع شدم و جولیت تایلر هم مثل دایره المعارف است و اغلب می گوید باید بروی این را و این را ببینی. مثل چز پالمینتری که وقتی «گلوله ها بر فراز برادوی» را کار می کردم، هیچ جا دیده نشده بود، ولی به محض آن که پا به اتاق گذاشت.. حتی لازم نشد گوش بدهم تا جمله ای بگوید... بلافاصله انتخابش کردم.

وودی‌آلن فیلم را برای مسابقه دادن نمی‌سازد 4

فیلم مرد بی منطق>

کوئنتین تارانتینو به من گفت چند فیلم دیگر که بسازد، خود را بازنشسته می کند، چون می خواهد قبل از آن که حس کند فیلم بعدی او بزرگترین فیلمش نیست و به نقطه ای رسیده که شروع کرده است به تکرار کردن خودش، کار را متوقف کند. احساس شما در مورد تداوم فیلمسازی برای مدتی طولانی چیست؟ چه موقع باید کار را متوقف کرد؟

هر وقت که خودت بخواهی. بستگی به خودت دارد. بعضی ها فقط چندتا فیلم می سازند.یک نفر هم پیدا می شود مثل بونوئل که همه عمر فیلم می سازد. من از فیلم ساختن لذت می برم و این کاری است که من باید انجام بدهم. اگر هیچ کس نیاید فیلم هایم را ببیند و اگر مردم نخواهند به من پول بدهند تا فیلم بسازم، آن وقت متوقف می شوم. اما تا زمانی که مردم از سراسر دنیا می آیند فیلمم را تماشا می کنند و من مخاطب دارم و ایده برای فیلم هایم دارم، تا هر وقت که از این روند لذت می برم فیلم می سازم  و من هم کل فرآیند فیلم ساختن را دوست دارم.

یعنی تا موقعی که بزنند روی شانه تان...

به کارم ادامه می دهم. گاهی اوقات فیلمی را می سازم که هیچ کس نمی خواهد ببیند. ولی اهمیتی به این نمی دهم. آن موقع شروع کرده ام به کار روی فیلمی دیگر و از آن لذت می برم. شاید فیلم بعدی را خیلی ها بیایند و ببینند، ولی آن موقع هم دارم روی فیلم دیگری کار می کنم. هرگز به پشت سر نگاه نمی کنم.