یک داستان عجیب و آموزنده

یک داستان عجیب و آموزنده

روزی مردی با زن خود مشغول غذا خوردن بود و غذا مرغ بریان بود، سائلی بر درب خانه اظهار حاجت کرد، آن مرد او را محروم کرد و چیزی نداد، بعد از مدّتی روزگار بر او برگشت و ثروت و دارایی اش از بین رفت و زن را نیز طلاق داد. زن با مرد دیگری ازدواج نمود. از اتفاقات عجیب آن که،

روزی آن زن با شوهر دوّم مشغول غذا خوردن و از جمله مرغ بریان بود که فقیری بر درب خانه خوراک خواست. مرد گفت: مقداری غذا و مرغ برای او ببر. وقتی زن غذا را به دست فقیر می داد، دید گویا او را دیده است، دقّت کرد، سبحان الله، چه می بینم! همان شوهر اوّلش بود که به این روز افتاده بود. گریه اش گرفت و برگشت.

شوهر سبب گریه را پرسید پاسخ داد: شوهر اوّل من بود، یک روز با او غذا می خوردم گدایی آمد و او آن گدا را محروم کرد. مرد گفت: خدا گواه است آن سائل من بودم و چون تلخی ناامیدی را دیده ام نمی خواهم کسی از در خانه ام محروم برود.

امیرالمؤمنین(علیه السلام)می فرماید:

اذا وصلت الیکم اطرافُ النعم، فلا تُنْفروا اقصاها بقلّة الشکر

هنگامی که رسیدن نعمت ها به شما شروع شد، با کمیِ شکرگزاری، کاری نکنید که به آخر نرسد و از شما سلب گردد.

یک داستان عجیب و آموزنده,فوتبال در بهشت,سرگرمی و داستان, داستانک, داستانهای کوتاه,غذا خوردن,داستان حضرت علی وسائل ,