10 روایت از خشم تاریخ بر رهبران

سیب موز :هفته نامه پنجره - محمد معماریان:

بنا به گزارش سیب موز : «و این روزگار است که هر دم آن را به مراد کسی می گردانیم.» (آل عمران، 140)

چرخش ایام از سنت های الهی است. چنین چرخش هایی اما گاه چنان حکایت های غیرمنتظره ای رقم می زند که مخاطبان با شنیدنشان انگشت حیرت می گزند. نمونه این چرخش ها را می توان در سرانجام تاج بخشان ناکام دید؛ آن ها که دیگر را برای حکمرانی پرورادند اما گرفتار توطئه دست پرورده خود شدند. حکایت این فره بخشان نگون بخت، در سرتاسر تاریخ و جغرافیا نمونه دارد. به قول بیهقی: «احمق کسی باشد که دل در این گیتی غدار فریفت کار بندد».

رستم دستان

10 روایت از خشم تاریخ بر رهبران

رستم، قهرمان افسانه ای ایران زمین، پس از آنکه اسفندیار را از پای در می آورد، فرزند او بهمن را تحت لوای حمایت و پرورش خود می گیرد و در تربیت او از هیچ چیز دریغ نمی کند. پس از آنکه بهمن جوانی رشید و قدرتمند شد، رستم او را با هدایایی سنگین و مفصل به نزد پدربزرگش گشتاسب فرستاد تا زمام پادشاهی را به دست بگیرد. روایت ها از سرانجام رستم متفاوتند. فروسی، بزرگ حماسه سرای ایرانی می گوید که رستم به حیله برادرش شغاد که در کابل زندگی می کرد کشته شد و پس او، بهمن به کین خواهی پدرش به سیستان حمله کرد، زال را اسیر کرد و فرامرز پسر رستم را به دار آویخت. اما طبری و بلعمی می گویند که رستم در حمله بهمن کشته شد.

سورنای جنگ آور

10 روایت از خشم تاریخ بر رهبران 2

سورنا، فرمانه دلیر لشگر اشکانیان و متعلق به یکی از هفت خاندان معروف ایران باسان بود که اُرُد دوم را به تخت پادشاهی نشاند. مشهورترین نبرد سورنا در اولین مواجهه نظامی ایران و روم در حوالی شهر حران رخ داد که فرمانده ایرانی، با تکیه بر سواره نظام چابک و ماهر پارتی، سلاح های برتر و هم چنین بهره گیری از شیوه جنگ و گریز سپاه رومیان به رهبری کراسوس را شکست داد. یکی از روایت های تاریخی از سرانجام سورنا می گوید که اون با توطئه اُرُد دوم و به خاطر هراس از قدرت روزافزونش کشته شد.

علی قریب، پرده دار سلطان محمود

10 روایت از خشم تاریخ بر رهبران 3

حاجب بزرگ علی قریب، از نزدیکان سلطان محمود غزنوی بود و به واسطه کارآمدی خود آن چنان نزد محمود ارج و قرب داشت که لقب «قریب» گرفته بود و هرازگاهی سپه سالار ارتش او می شد. پس از درگذشت سلطان محمود منازعه جانشینی میان دو پسر او- محمد و مسعود- در می گیرد. پرده دار ارشد بارگاه سلطان محمود، در ابتدا گویا بنا به وصیت شاه درگذشته، جانب محمد را می گیرد و او را بر تخت می نشاند، اما محمد در کار حکومت داری چندان باکفایت نبود و مسعود سودای پادشاهی داشت.

محمد لشگری به فرماندهی علی قریب و امیریوسف فراهم می کن تا به جنگ برادرش مسعود برود. اما چیزی نمی گذرد که این دو سردار به محمد خیانت می کنند، او را در قلعه ای به حصر می فرستند و با نامه نگاری تبعیت خود از مسعود را اعلام می کنند که مسعود نیز به آنها امید فراوان می دهد. بدین ترتیب، مسعود بر تخت پادشاهی تکیه می زند و کارها آرام می گیرند.

علی قریب هرچند به مسعود تردید داشت، بنا به دعوت او به هرات می رود تا وفاداری خود را نشان دهد. اما مسعود در نهایت دستور به حبس او می دهد و بیهقی سرانجام وی را چنین روایت می کند: «30 غلام اندر آمدند و او را بگرفتند و قبا و کلاه و موزه از وی جدا کردند؛ چنان که از آن برادرش کرده بودند و در خانه ای یبردند که در پهلوی آن، صُفه بود. فراشان ایشان را به پشت برداشتند که با بند گران بودند و کان آخرالمعهد بهما».

ابومسلم سیاه جامه

10 روایت از خشم تاریخ بر رهبران 4

ابومسلم خراسانی، سردار جسور ایرانی و رهبر سیاه جامگان بود که با براندازی حکومت بنی امیه، نقش اساسی در پی ریزی بنیان حکومت بنی عباس داشت. شکست آخرین خلیفه اموری، مروان، به سپاهی که ابومسلم روانه عراق کرد نسبت داده می شود. خلیفه اول عباسی حکومت خراسان را به ابومسلم سپرد، اما قدرت فراوان او مایه نگرانی حکمرانان عباسی بود. منصور دوانقی خلیفه دوم عباسی، از سر خشم و نگرانی، توطئه ای برای قتل او ریخت. ابومسلم به دعوت منصور روانه بغداد شد. به نقل مرحوم زرین کوب از تجارب السلف، «منصور روز دیگر چند کس را با سلاح های مخفی در مرافق مقام خود بداشت و با ایشان قرار داد که چون من دست بر هم زنم شما بیرون آیید و ابومسلم را بکشید».

منصور ابتدا شمشیر ابومسلم را به فریب از او گرفت. سپس به توبیخ اقدام های خودسرانه او پرداخت. کار تا آنجا به تنگ آمد که ابومسلم گفت «با مثل من این چنین سخن ها نگویند، با زحمتی که جهت دولت شما کشیده ام». پس منصور دست بر هم زد و جماعت مسلح بیرون آمدند و خون ابومسلم را ریختند. طُرفه آنکه بنی عابس یک داعی دیگر به نام ابوسلمه خلال همدانی نیز داشتند که گویا از موالیان اهل بیت (علیهم السلام) بوده و در براندازی سلسله اموی و پی ریزی حکومتشان نقش کلیدی داشت. زمانی که سفاح، خلیفه اول عباسی، از تعاملات پنهانی ابوسلمه آگاه می شود، قصد قتل او را می کند و این کار را به ابومسلم می سپارد که خود او نیز بعدا گرفتار خشم خلیفه دوم عباسی می شود.

امیرکبیر اصلاح گر

10 روایت از خشم تاریخ بر رهبران 5

میرزا محمدتقی خان فراهانی مشهور به امیرکبیر، فرزند آشپز خانه قائم مقام فراهانی بود که به واسطه کارآمدی و مهارتش در جوانیبه منشی گری قائم قام درآمد و پس از مدتی در دستگاه سلطنت قاجار جایی برای خود یافت. وی پس از سفر خود به نشست لرزنه الروم برای حل اختلافات مرزی ایران و عثمانی، به سرپرستی ولیعهد جوان، ناصرالدین میرزا منصوب شد.

وظیفه مربی گری ولیعهد، شش سال طول کشید تا آنکه پس از فوت محمدشاه قاجار، امیرکبیر با استقراض از تاجران تبریز و تارک نیروی نظامی، ولیعهد را به تهران آورد و بر تخت سلطنت نشاند. ناصرالدین شاه جوان نیز بلافاصله امیرکبیر را به صدراعظمی منصوب کرد، اما با دسیسه چینی اطرافیان، شاه به تدریج نظری منفی به امیرکبیر پیدا کرد تا آنکه کمی بیش از سه سال بعد، وی را با فرستادن این دستخط معزول کرد: «چون صدارت عظمی و وزارت کبری زحمت زیاد دارد و تحمل این مشقت برای شما دشوار است، شما را از آن کار معاف کردیم.»

البته شاه همچنان امیرنظامی یا سرپرستی قوای مسلح را به وی سپرده بود و به امیرکبیر تعلق خاطر عاطفی داشت. با این حال، کشمکش هایی که با دخالت مادر شاه و صدراعظم جدید میان امیرکبیر و ناصرالدین شاه رخ داد، به خلع امیرکبیر از تمام مناصب و تبعید وی به کاشان منجر شد. درنهایت همان اطرافیان نیز حکم قتل امیرکبیر را از ناصرالدین شاه گرفتند.

مده آی اسطوره ای

در اسطوره مِدِه آ نیز ماجرای مشابه را شاهدیم. جیسون، قهرمان افسان ای، به همراه جماعتی از پهلوانان برای یافتن «پشم زرین» به سرزمین مده آ می رود. پشم زرین، در این اسطوره یونان بستان، نماد اقتدار و پادشاهی بوده است و جیسون با یافتن آن، می توانست ادعای حق تاج و تخت کند. مده آ می پذیرد که جیسون را در دستیابی به این گنجینه گران بها یاری کند، به شرط آنکه پس از موفقیت، جیسون او را به همسری بگیرد.

با یافتن پشم طلایی، این دو به عقد هم در می آیند و 10 سال با هم زندگی می کنند و صاحب چند فرزند می شوند. برای این داستان، چندین پایان بندی روایت شده است. بنا به روایت اوریپید، شاعر یونان باستان، جیسون در سوداری ازدواج با دختری دیگر، مده آ را رها می کند. مده آ نیز از پی انتقام بر می آید و با فرستادن یک نیم تاج مرصع اما زهرآلود به عنوان پیشکش برای همسر جدید پادشاه، او و جیسون را ه برای نجاتش می شتابد از پای در می آورد.

وارویک تاج بخش

وارویک تاج بخش، یکی از اشراف زادگان انگلیس بود که پنج قرن پیش در دولت داری و فرماندهی نظامی شهره بود. وی در نشاندن دو پادشاه بر تخت نقش کلیدی داشت و لقب او نیز از همین نقش ناشی شده بود. در یکی از مناقشه های سیاسی انگلستان، وارویک که در ابتدا هوادار شاه هنری ششم بود، به واسطه اختلاف قلمرو به شورشیان مخالف شاه پیوست. مناقشه شورشیان و هنری ششم به نبردی تمام عیار تبدیل شد و رهبر شورشیان در آن نزاع کشته شد، اما شورشیان غالب شدند و پسر رهبرشان ادوارد چهارم با حمایت وارویک توانست منصب پادشاهی را از آن خود کند.

مفاهمه تاج دار تازه کار و تاج بخش کهنه کار اما چندان به درازا نکشید و منازعات شروع شد. پس از تلاش نافرجام وارویک برای خلع ید از ادوارد چهارم و نشاندن جورج برادر او بر تخت پادشاهی، وارویک این بار به سراغ پادشاهی که پیش تر سرنگون کرده بود رفت و هنری ششم را دوباره به پادشاهی رساند؛ اما پیروزی دوباره او نیز چندان طول نکشید. ادوارد چهارم به مقر پادشاهی حمله برد و پس از شکست دادن لشگر وارویک، او را به قتل رساند.

بیسمارک امپراتوری ساز

10 روایت از خشم تاریخ بر رهبران 6

بیسمارک، دولتمرد کهنه کار و کارآزموده امپراتوری پروس بود که در نیمه دوم قرن نوزدهم میلادی، پرنفوذترین مردآلمان و اروپا محسوب می شد. وی برای سه پادشاه، ویلهلم اول، فردریک سوم و ویلهلم دوم، نقش صدراعظمی لایق در امور داخلی امپراتوری و روابط با سایر کشورهای اروپایی را بازی کرد که اوج اقتدار آن حکومت را در آن دوران رقم زد و لقب «صدراعظم آهنین» را برایش به ارمغان آورد. ویلهلم اول در سال 1888 درگذشت و پسرش، فردریک سوم، نیز به علت سرطان درمان ناپذیر گلو، تنها 100 روز زمام پادشاهی را در دست داشت.

بدین ترتیب، ویلهلم دوم بر سکان داری آن امپراتوری تکیه زد. بیسمارک که نقشی کلیدی در پرورش و تربیت قیصر جوان و البته استحکام امپراتوری داشت، گمان می کرد می تواند او را تحت سلطه خود بگیرد. اما قیصر نامجو که برخلاف بیسمارک به توسعه سرسختانه قلمرو خود اعتقاد داشت، بنای مخالفت با صدراعظم را گذاشت. جدایی کلیدی امپراتور و صدراعظم با حمایت قیصر از لایحه اصلاحات اجتماعی و مخالفت بیسمارک رقم خورد. پس از یک سلسله منازعه های تند، نقطه نهایی انفصال دو دولتمرد در دفتر صدراعظم رخ داد. زمانی که بیسمارک نامه ای از تزار روس را به امپراتور نشان داد که وی را «پسری بد تربیت شده» نامیده بود.

این واقعه خشم شدید ویلهلم دوم را برانگیخت. صدراعظم در نهایت مجبور به استعفا شد و علی رغم آنکه عناوین رسمی از او گرفته  نشده بود، وی به تبعیدی خودخوداسته و رنج آور در املاکش روی آورد، به این امید که شاید دوباره مورد توجه و محل اعتماد و مشاوره قرار گیرد. او در آستانه قرن بیستم میلادی، اندکی قبل از پیش بینی افسون گرانه خود که گفته بود «یک روز جنگ بزرگ اروپایی با یک اتفاق احمقانه در بالکان شروع می شود»، درگذشت.

برادران سید

سید حسن علی خان و سید حسین علی خان، موسوم به «برادران سید»، سپه سالاران قدرتمند ارتش گورکانیان (بابریان یا تیموریان هند) بودند که پس از مرگ اورنگ زیب موسوم به «عالم گیر»،نفوذ گسترده ای در این حکومت یافتند تا این که امپراتوران را به دلخواه خود نصب و عزل می کردند. بهادرشاه اول، پسر اورنگ زیب، با کمک برادران سید توانست بر سایر فرزندان پدر غالب شده و بر تخت بنشیند.

جهان دار شاه، جانشین او، به دستور برادران سید به قتل رسید. پس از او فرخ سیر با کمک این دو برادر تاج بر سر گذاشت و در دوران او امپراتور به عروسک خیمه شب بازی این دو برادر تبدیل شد و نهایتا وی به دست آن ها خلع، کور و کشته شد. دو امپراتور بعدی، رفیع الدرجات و رفیع الدوله (شاه جهان دوم) نیز به اشاره برادران سید به حکومت رسیدند و هریک به مرگ طبیعی درگذشتند و محمد شاه به جای آن ها نشست. اما محمدشاه، دیگر تاب نفوذ همه جانبه این دو برادر را نداشت و برای بازپس گیری کنترل حکومت، برنامه قتل آن دو را چید. سید حسین خان  کشته شد و سید حسن خان که برای تقاص خون برادر لشکرکشی کرد، شست خورد و در نهایت مسموم شد و جان داد.

نُخای، جنگ مرد مغول

نُخای (یا نوغای)، از نوادگان چنگیزخان که روس ها او را با لقب «تزار چاق» می شناسند، در زمره فرماندهان کارآزموده امپراتوری مغول و یکی از چهره های مشهوری است که با توسعه قلمرو آن حکومت، به اسلام گروید. وی علی رغم توانمندی و قدرت نظامی خود، به دنبال آنکه «خان مغول» شود نرفت و ترجیح می داد از پس پرده، در نشاندن و برداشتن خان ها نقش ایفا کند تا اینکه نوبت به تُختا رسید.

خان جدید مغول یک بار توسط عموزادگان برکنار شده و با کمک نخای دوباره بر تخت نشسته بود و فرمانده گمان می کرد یک دست نشانده بر سر کار آورده است، اما تختا بنای ناسازگاری گذاشت. درنهایت جنگی میان لشگریان خان و نیروهای وفادار به نخای درگرفت. نبرد اول به سود فرمانده سرکش تمام شد، اما در نهایت، لشگر نخای شکست خورد و تاج بخش کهنه کار کشته شد.