گفتگو با نجات یافته ای که از 6 سالگی معتاد بود!

سیب موز :مجله سرنخ - میترا شکری: در گذشته بعضی از خانواده هایی که در شهرهای کوچک زندگی می کردند گاها برای این که کودکشان آرام بگیرد، مقداری دود تریاک به او می دادند تا آرام شود. این  ماجرای به ظاهر پیش پا افتاده بعضی وقت ها باعث وابستگی بچه هایی شد که با این دود و دم دردشان را فراموش کرده بودند می شد. درست مانند اتفاقی که برای محمد در سن 4 سالگی رخ داد و او را نزدیک به 12 سال درگیر مصرف مواد مخدر کرده بود.

بنا به گزارش سیب موز : محمد سراشیبی اعتیاد را خیلی زود پایین رفت و گذرش به قرص های اعصاب و روان هم افتاد. با این جوان 25 ساله درحالیکه 5 سال و 8 ماه از دوران رهایی اش گذشته و در یکی از شعب کنگره 60 مشغول فعالیت است به گفت و گو می نشینیم. محمد حالا هم در درس و هم در کار و زندگی مشترکش، یک جوان موفق است.

گفتگو با نجات یافته ای که از 6 سالگی معتاد بود!

برای تسکین درد

«25 سالم است و در حال حاضر 5 سال و شش ماه است که اعتیادم را درمان کرده ام.» با شنیدن این جملات و نگاهی که به چهره محمد می اندازم برایم قابل باور نیست که چطور او با 25 سال سن، 12 سال اعتیاد داشته و 5 سال است که رها شده. از هر معادله ای که توی سرم می چینم جواب درستی نمی گیرم.

از او می پرسم چطور می شود که تو با این سن و سال روزهای رهایی ات به 5 سال و تخریبت به 12 سال رسیده و او در جواب می گوید: «اولین بار 4 سالم بود که فهمیدم مواد مخدر چیست. در خانواده ما یک نفر مصرف کننده بود و وقتی من در عالم بچگی مریض می شدم چند تا دود به من می دادند تا حالم خوب شود. زمانی که 6 سالم شد وضعیت فرق کرد. این بار دیگر مصرف من به شکل دیگری درآمده بود. اینطور نبود که خانواده به واسطه مریضی و ناخوشی چند تا دود به من بدهند. من خودم زمانی که در خانه کسی نبود، مقدار کمی از تریاکی را که در خانه داشتیم بر می داشتم و به همان شیوه دودی می کشیدم.»

در مدرسه فهمیدم خمارم

مصرف مواد مخدر در این سن و سال شاید برای خلیی ها عجیب باشد؛ اما محمد آن روزها را به خوبی به خاطر دارد: «با این که سن و سال خیلی کمی داشتم اما آنقدر با تریاک آشنا بودم که می دانستم چطور باید مواد را مصرف کنم. همیشه هم همان چند تا دود را می گرفتم تا حالم خیلی بد نشود. برای همین معمولا بعد از مصرف مشکل خاصی برای من بوجود نمی آمد. اوایل ماهی یکبار یواشکی و به دور از چشم خانواده دو تا دود می گرفتم اما مدتی گذشت و مصرف من به دو هفته ای یکبار رسید.

موقع مصرف مواد، وقتی که یک نفر تازه مصرف را شروع کرده و خیلی کم، مصرف می کند خودش متوجه خماری اش نمی شود اما موقعی که مصرف از ماهی و هفته ای یکبار به روزی یکبار می رسد، خماری روی خودش را نشان می دهد.»

در تمام مدتی که محمد از اعتیاد زودهنگامش صحبت می کند من به پسرک 4 ساله ای فکر می کنم که مصرف مواد را شروع کرده. مواجهه با محمد برایم عجیب است، باور نمی کنم او در 7 سالگی وقتی مثل خیلی از بچه های دیگر راهی مدرسه شده، با نشئگی و خماری آشنا بوده: «اولین دفعه ای که خماری را تجربه کردم اول مهر بود که راهی مدرسه شدم. عادتم شده بود که مدام در خانه به شکل پنهانی چند دود بگیرم اما رفتن به مدرسه و چند ساعت در آنجا سرکردن، این عادت من را به هم ریخت و تحملش اصلا کار ساده ای نبودم. برای همین فکری به سرم زد. چون دیده بودم که تریاک را می خورند با خودم فکر کردم که تکه ای تریاک بردارم و در راه مدرسه بخورم.

گاهی اوقات هم سرگرم درس و مشق می شدم و یادم می رفت که قبل از رفتن به مدرسه سهمیه ام را بخورم. اگر این اتفاق می افتاد همه چیز به هم می ریخت. شدیدا دل پیچه می گرفتم و نمی توانستم سر کلاس بنشینم. سنم کم بود و تحمل درد و خماری را نداشتم برای همین گریه می کردم و کار به جایی می رسید که آنها خانواده ام را خبر می کردند تا من را به خانه ببرند. من هم وقتی به خانه می رسیدم از مواد که پنهان کرده بودم مقداری مصرف می کردم تا حالم خوب شود. اما برای این که خانواده ام به این مساله شک نکنند، ادا در می آوردم که هنوز هم حالم بد است و چند ساعتی را در رختخواب می ماندم.»

از اردو متنفر بودم

از محمد می خواهم کمی درباره کودکی متفاوتی که با دیگر همسن و سال های خودش داشته توضیح بدهد. او به مساله ای اشاره می کند که بسیار ناراحت کننده است: «همه هم سن و سال های من در مدرسه عشق این را داشتند که اعلام کنند می خواهند ما را به اردو ببرند اما فکر کنم در تمام آن سالها تنها کسی که از این ماجرا ناراحت می شد من بودم. از آنجایی که باید مدت زیادی را در اردو می گذراندم و به موادم دسترسی نداشتم در هیچکدام از اردوهای مدرسه شرکت نیم کردم و این بزرگترین حسرتی است که من از دوران کودکی ام دارم. زمانی که هم سن و سال های من در کوچه مشغول بازی کردن بودند من در کمین این بودم تا وقت مناسبی پیدا کنم و مقداری از موادی را که در خانه مان بود را برای خودم بردارم و جایی پنهان کنم.»

تفاوت هایی که محمد در آن دوران با هم سن و سال های خودش داشت باعث شد به این فکر بیفتد که باید مواد را ترک کند. آن زمان دیدگاه قدیمی و عجیبی برای ترک مواد مخدر وجود داشت و محمد هم تصمیم گرفت از آن تبعیت کند: «در دوران راهنمایی متوجه شدم خیلی با دیگران تفاوت دارم. اوایل فکر می کردم من یک ماده جادویی دارم که زندگی ام را از این رو به آن رو می کند اما بعدها که آثار تخریب در من پیداشد، تصمیم گرفتم زندگی ام را سروسامانی بدهم.

تصور من و همه اطرافیانم از تک مواد مخدر این است که یک شب بروند داخل زیرزمین به خودشان طناب ببندند و چند روز بدون آب و مواد غذایی آنجا بمانند و بعد راحت شوند.

با این که خواهرم از ماجرای اعتیاد من باخبر بود اما خانواده ام نمی دانستند و من بیشتر از چند ساعت نتوانستم خودم را در زیرزمین حبس کنم.

وقتی دیدم نمی شود با این کار مواد را ترک کرد زمانی که سوم راهنمایی بودم تصمیم گرفتم از طریق دیگری اعتیادم را ترک کنم و از پزشک های متخصص ترک اعتیاد کمک گرفتم.»

اعتیاد به قرص

ماجرای دکتررفتن هم برای محمد نتیجه خوبی نداشت، او قرص هایی دریافت کرد که فکر می کرد او را از شر مواد راحت می کند اما وابستگی او به این مواد جدید تا جایی پیش رفت که در کنار شیره و تریاک روزی 20 قرص هم مصرف می کرد: «زمانی که یک هفته از مصرف قرص ها گذشت تشنج های من شروع شد. تکان های شدید می خوردم و صداهای عجیب و غریب از خودم در می آوردم و همه را می ترساندم.»

مصرف قرص هایی مثل ترامادول آن هم با دوز بالا مشکلات محمد را روز به روز بیشتر کرد. وسواس شدید فکری و جسمی باعث شد سلامت روان او به خطر بیفتد: «خیلی ها با مصرف قرص های روانگردان توهم می گیرند، من هم از این قاعده مستثنی نبودم. اما مشکل اصل من وسواس فکری و جسمی ام بود. برای نظافت خودم و محل زندگی ام آنقدر وسواس به خرج می دادم که گاهی خودم هم خسته می شودم. یادم است یکبار نجار آوردم تا دکور اتاقم را عوض کند، از زمانی که او رفت تا وقتی من بتوانم دوباره اتاقم را به حالت اول دربیاورم یک ماه طول کشید.

هر روز صبح داخل اتاق می رفتم و همه درزهایی که چشمم توانایی دیدنشان را داشت تمیز می کردم. کتابها را از قفسه پایین می آوردم و لا به لای کاغذهایش را دانه به دانه گردگیری می کردم تا اثری از کثیفی در آن باقی نماند. مدام زیر فرش را دستمال می کشیدم و کافی بود یک لک به شیشه بیفتد، تا وقتی آن را برق نمی انداختم کوتاه نمی آمدم. مشکل دیگرم این بود که احساس می کردم من مرده ام و کسی که با دیگران در ارتباط است و زندگی می کند روح من است. هیچ درک درستی از اجتماعی که در آن زندگی می کردم نداشتم و مدام با توهمات و وسواسی که داشتم سر می کردم.»

گفتگو با نجات یافته ای که از 6 سالگی معتاد بود! 2

درس را رها کردم

این مشکلات تا زمانی که محمد در مقطع سوم دبیرستان بود ادامه داشت. خانواده اش هنوز به مشکل اعتیاد او پی نبرده بودند و تصورشان این بود که پسرشان درگیر مشکلات روحی و روانی است: «سال آخر دبیرستان کمتر به مدرسه می رفتم. یک روز مدیر مادرم را خواست و درباره غیبت های من با او صحبت کرد. مادرم هم از همه جا بی خبر، درباره مشکل روانی من توضیح داد و نامه پزشکم را به آنها نشان داد.

از آنجا به بعد بود که دیگر درس نخواندم. مشکل اعصاب و وسواس را که از قبل داشتم، آن اواخر هم مشکل دوقطبی شدن به من اضافه شده بود، وضع طوری شده بود که دیگر همه چیز را رها کرده بودم. یک روز خوب بودم، یک روز بد! یک ساعت می خندیدم و چند ساعت با دیگران دعوا می کردم. از مرگ هراس داشتم و فکر این که قرار است هرلحظه با مرگ دست و پنجه نرم کنم، لحظه ای من را رها نمی کرد.»

متادون به من کمکی نکرد

ما در نهایت محمد مشکل اعتیادش را با خانواده اش در میان گذاشت و آنها هم شروع  کردند به کمک به او. اما کمک اصلی را خودش به خودش کرد: «ماه رمضان سال 87 یکی از بچه های کنگره به یک برنامه زنده تلویزیونی آمده بود. بعد از دیدن او روزنه امیدی در دلم بوجود آمد و گفتم من هم می توانم درمان شوم. آن موقع در شهر ما کنگره شعبه ای نداشت برای همین راهی تهران شدم و به شعبه اصلی کنگره سرزدم.

آنها به من گفتند برای درمان مشکلی که دارم باید تریاک مصرف کنم. هضم این مساله برای من خیلی سخت بود، نمی توانستم بپذیرم که من باید با همان ماده ای که من را معتاد کرده خودم را درمان کنم. برای همین به شهر خودم برگشتم.»

همین جا بود که محمد برای خودش نسخه جدیدی تجویز  کرد و تصمیم گرفت مواد مخدر را با متادون درمانی ترک کند! در حالی که این ماده هم به مواد مصرفی او اضافه شد و مشکلاتش را بیشتر کرد: «متوجه شدم متادون هم نمی تواند مشکل من را حل کند. 5 ماه بعد در اردیبهشت سال 88 دوباره به کنگره برگشتم و هرچیزی که گفتند گوش کردم.»

کنگره و شروع زندگی

محمد بعد از مراجعه به کنگره فهمید اگر جایی بتواند مشکلی را که او دارد حل  کند، همین کنگره است. به همین دلیل مسافت 800 کیلومتری شهر خودش تا تهران را طی کرد و در خیابان سهروردی به دنبال زندگی تازه اش گشت: «به سرعت مراحل درمانم را پشت سر  گذاشتم. همان موقع با خودم گفتم عده ای کاشتند من برداشتم. حالا من باید بکارم و عده ای دیگر بردارند. به همین دلیل وارد کنگره شدم و تصمیم گرفتم آنجا کار کنم.

بعد از آزمون کمک راهنما شدم و به شهر خودم برگشتم و با دوستانی که داشتم جلسات هفتگی را تشکیل دادیم. یک سال بعد با مجوز کنگره تهران یک شعبه در مشهد راه اندازی کردیم. در حال حاضر دو شعبه در مشهد داریم که هرکدام نزدیک به 600 نفر عضو دارند.»

محمد همانطور که پله های مصرف ترک  مواد را چند تا یکی بالا رفت، در دوره درمان اعتیاد هم به سرعت زیادی شیوه زندگی اش را تغییر داد و خودش را از دام اعتیاد رها کرد: «بعد از پشت سر گذاشتن دوران رهایی اولین کاری که کردم این بود که دنبال درسم رفتم و الان دانشجوی سال آخر کارشناسی هستم.

مساله دیگر سروسامان دادن به زندگی شخصی ام است. با همسرم آشنا شدم و با این که او چیزی از اعتیاد من نمی دانست موظف شدم مشکلم را با او در میان بگذارم. برای همین داستان زندگی ام را تعریف کردم و همسرم با پذیرفتن این مسئله خودش وارد کنگره شده و الان در گروه ما فعالیت خوبی دارد.»

سخن آخر

آن تصوری که در زمان کودکی من وجود داشت و برای درمان هر دردی از تریاک استفاده می شد، هنوز هم در بعضی از شهرهای کشورمان به صورت خیلی کم و اندک وجود دارد.

امیدوارم هیچ خانواده ای برای تسکین درد کودکش به او تریاک ندهد چرا که ممکن است غول بیماری اعتیاد را به این ترتیب در وجود نوزادش بیدار کند.

اگر درباره کنگره 60 و روش درمان آن اطلاعاتی می خواهید با این شماره تماس بگیرید: 3-77648490