چگونه حضرت علی اکبر (ع) را تکه تکه کردند!!!

سیب موز: علی اکبرابن الحسین ابن علی (ع)

چگونه حضرت علی اکبر (ع) را تکه تکه کردند!!!

سیب موز: چگونه حضرت علی اکبر (ع) را تکه تکه کردند!!! حضرت علی اکبر (ع)

مطلب ذیل اشاره دارد به چگونگی شهادت حضرت علی اکبر (ع) ویا به عبارتی چگونه حضرت علی اکبر (ع) را تکه تکه کردند!!! بنابر سنت تاریخی، هشتمین شب محرم الحرام متعلق به فرزند رشید حسین (ع) علی اکبراست؛ جوانی خوش سیما و شبیه ترینِ مردم به پیامبر(ص) که الگوی بسیاری از جوانان و نوجوانان کشورمان در دوران دفاع مقدس بود و جوانان کشورمان به ایشان اقتدا می کنند.

به گزارش سیب موز:

حضرت علی بن الحسین (علی اکبر) اولین سلحشور بنی هاشم بود که آماده نبرد شد. او زیباترین و خوشخوترین مردم بود. سنّ شریف آن حضرت را در هنگام شهادت 19 سال یا 18 سال و به روایتی 25 سال نوشته ‏ اند.

علی اکبر، اوّلین شهید از آل ابی طالب است که روز عاشورا نزد پدر گرامی ‏اش آمد و اذن میدان طلبید. امام علیه السلام بی درنگ به او اجازه فرمود و در همان حال ناامید از حیات او، به قامت رعنایش نگریست و باران اشک از دیدگانش فرو ریخت.

هنگامی که امام علیه السلام به چهره نورانی فرزندش «علی اکبر» نگریست، سر به سوی آسمان برداشت و عرض کرد:

«اللَّهُمَّ اشْهَدْ عَلی‏ هؤُلاءِ الْقَوْمِ، فَقَدْ بَرَزَ إِلَیْهِمْ غُلامٌ اشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِکَ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله، کُنَّا إِذَا اشْتَقْنا إِلی‏ نَبِیِّکَ نَظَرْنا إِلی‏ وَجْهِهِ، اللَّهُمَّ امْنَعْهُمْ بَرَکاتِ الْأَرْضِ، وَ فَرِّقْهُمْ تَفْریقاً، وَ مَزِّقْهُمْ تَمْزیقاً، وَ اجْعَلْهُمْ طَرائِقَ قِدَداً، وَ لا تُرْضِ الْوُلاةَ عَنْهُمْ أَبَداً، فَإِنَّهُمْ دَعَوُونا لِیَنْصُرُونا ثُمَّ عَدَوا عَلَیْنا یُقاتِلُونَنا».

خدایا! بر این گروه ستمگر گواه باش که اینک جوانی به مبارزه با آنان می ‏رود که از نظر صورت و سیرت و گفتار، شبیه‏ ترین مردم به رسول تو، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله است. ما هر زمان که مشتاق دیدار پیامبرت می‏ شدیم، به چهره او می‏ نگریستیم. خدایا! برکات زمین را از آنان دریغ ‏دار، و اجتماع آنان را پراکنده و متلاشی ساز و آنان را گروه ‏های مختلف و متفاوتی قرار ده، و والیان آنها را هیچگاه از آنان راضی مگردان! که اینان ما را دعوت کردند تا به یاری ما برخیزند ولی اینک ستمکارانه به جنگ با ما برخاستند».

پس امام علیه السلام رو به عمر بن سعد کرده، فریاد زد:

«مالَکَ؟ قَطَعَ اللَّهُ رَحِمَکَ! وَ لا بارَکَ اللَّهُ لَکَ فِی أَمْرِکَ، وَ سَلَّطَ عَلَیْکَ مَنْ یَذْبَحُکَ بَعْدی عَلی‏ فِراشِکَ، کَما قَطَعْتَ رَحِمی وَ لَمْ تَحْفَظْ قَرابَتی مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله»

خدا نسل تو را ریشه کن کند و به هیچ کارت برکت ندهد و بر تو کسی را چیره سازد که سرت را بعد از من در بستر از تن جدا سازد، همان گونه که تو رشته رحم مرا قطع کردی، و پیوند مرا با رسول خدا نادیده گرفتی!».

آنگاه امام با صدای رسا این آیه را تلاوت کرد: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَی‏ آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ»؛ خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برتری داد، آنها فرزندان (و دودمانی) بودند که (از نظر پاکی و تقوی و فضیلت) بعضی از بعضی دیگر گرفته شده بودند و خداوند شنوا و داناست.

در این هنگام علی اکبر بر سپاه اموی حمله کرد در حالی که این رجز را می‏ خواند:

أنَا عَلیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ / نَحْنُ وَ بَیْتِ اللَّهِ اوْلی‏ بِالنَّبِیِ‏

وَاللَّهِ لَایَحْکُمُ فِینَا ابْنُ الدَّعِیِّ / أَطْعَنُکُمْ بِالرُّمْحِ حَتّی‏ یَنْثَنی‏

أَضْرِبُکُمْ بِالسَّیْفِ أَحْمی عَنْ أبی / ضَرْبَ غُلامٍ هاشِمِیٍّ عَلَویّ‏

منم علی، پسر حسین فرزند علی، به خانه خدا سوگند! ما به رسول خدا از همه کسی سزاوارتریم.

به خدا سوگند! پسر زیاد را نمی ‏رسد که درباره ما حکم کند. آنقدر با نیزه بر شما بزنم تا کج شود، در حمایت از پدرم، با شمشیر بر شما ضربت فرود آورم ضربتی چون ضربت جوان هاشمی علوی.

پس از آن بر سپاه دشمن تاخت و بسیاری از آنان را به هلاکت رساند به گونه‏ ای که دشمن از کثرت کشته ‏شدگان به فغان آمد.

با آن که تشنگی بر آن حضرت چیره شده بود یکصد و بیست نفر را به خاک افکند، و در حالی که زخم ‏های زیادی برداشته بود، نزد پدر آمد و عرض کرد: «یا أبَهْ! ألْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنی، وَ ثِقْلُ الْحَدیدِ أَجْهَدَنی، فَهَلْ إِلی‏ شَرْبَةٍ مِنْ ماءٍ سَبِیلٌ أَتَقَوّی‏ بِها عَلَی الْأَعْداءِ»

پدر جان! تشنگی مرا از پای درآورد و سنگینی سلاح ناتوانم ساخت. آیا جرعه آبی هست که بتوانم بنوشم و به جنگ ادامه دهم؟!

امام علیه السلام فرمود: «یا بُنَیَّ یَعِزُّ عَلی‏ مُحَمَّدٍ وَ عَلی‏ عَلِیٍّ وَ عَلی‏ أَبیکَ، أَنْ تَدْعُوهُمْ فَلا یُجیبُونَکَ، وَ تَسْتَغیثَ بِهِمْ فَلا یُغیثُونَکَ، یا بُنَیَّ هاتِ لِسانَکَ»

پسر جان! چقدر بر حضرت محمّد و علی و پدرت، ناگوار است که آنان را بخوانی ولی پاسخی به تو ندهند و از آنان یاری بطلبی ولی یاریت نکنند. ای فرزندم! زبان خود را نزدیک آر!

آنگاه ‏امام علیه السلام زبان علی‏اکبر را در دهان گرفت و مکید و انگشتر خود را به او داد و فرمود: «خُذْ هذَا الْخاتَمَ فی فیکَ وَ ارْجِعْ إِلی‏ قِتالِ عَدُوِّکَ، فَإِنّی أَرْجُو أَنَّکَ لا تُمْسی حَتّی‏ یَسْقِیَکَ جَدُّکَ بِکَأْسِهِ الْأَوْفی‏ شَرْبَةً لا تَظْمَأُ بَعْدَها أَبَداً»

این انگشتر را در دهانت بگذار و به نبرد با دشمن بازگرد امیدوارم که هنوز به شب نرسیده جدّت رسول خدا با جامی سرشار از شربت بهشتی تو را سیراب سازد، به گونه‏ ای که پس از آن هرگز تشنه نگردی! (اعیان الشیعه، ج 1 ص 607 ؛ فتوح ابن اعثم، ج 5 ص 207 ؛ بحارالانوار، ج 45 ص 42)

علی اکبر علیه السلام به میدان بازگشت و همانند پدر و جدش علی مرتضی علیه السلام در هنگام نبرد بر یمین و یسار لشکر کوفه حمله می‏ نمود و به هر سو رو می‏ کرد جمعیت انبوهی از او می‏ گریختند یا به خاک می ‏افتادند.

«مُرّة بن مُنقِد» ناجوانمردانه با نیزه‏ اش از پشت بر او حمله کرد که علی اکبر از روی زین اسب افتاد و مرّة با شمشیر بر فرق آن حضرت زد و سرش را شکافت.

دشمن خونخوار و سنگدل و وحشی اطرافش را گرفتند و با شمشیرها بدن پاکش را قطعه قطعه نمودند.

در آخرین دقائق، علی اکبر علیه السلام صدا زد: «یا أَبَتاهُ السَّلامُ عَلَیْکَ هذا جَدِّی رَسُولُ اللَّهِ قَدْ سَقانِی بِکَأْسِهِ الْأَوْفی‏ وَیُقْرِئُکَ السَّلامَ وَ یَقُولُ: عَجِّلْ الْقُدُومَ إِلَیْنا فَإِنَّ لَکَ کَأساً مَذْخُورَةً» سلام بر تو یا أبتاه (خداحافظ پدرجان)، این جدم رسول خداست که مرا سیراب کرد و بر تو سلام می‏ رساند و می‏ گوید در آمدنت به نزد ما شتاب کن، که برای تو جامی از شراب بهشتی ذخیره نموده‏ ام. آنگاه فریادی زد و به شهادت رسید. (مقاتل الطالبین، ص 52 ؛ بحارالانوار، ج 45 ص 44)

امام علیه السلام با شنیدن صدای علی اکبر علیه السلام چون بازشکاری خود را کنار پیکر غرقه به خون فرزندش رساند.

بنا به نقل سید بن طاووس: «فَجاءَ الْحُسَیْنُ علیه السلام حَتَّی وَقَفَ عَلَیْهِ، وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلی خَدِّهِ» امام علیه السلام بر بالین علی اکبر حاضر شد و صورت به صورت فرزندش نهاد. (لهوف، ص 167)

وضعیّت دلخراشی بود، چنان آن صحنه امام علیه السلام را متأثر ساخت که آن قوم را نفرین کرد: «قَتَلَ اللَّهُ قَوْماً قَتَلُوکَ» خداوند بکشد قومی که تو را شهید کرد.

در آن حال امام علیه السلام سخت منقلب شد به گونه ‏ای که صدای گریه آن حضرت بلند شد در حالی که کسی تا آن زمان صدای گریه او را نشنیده بود.

آنگاه فرمود: «عَلَی الدُّنْیا بَعْدَکَ الْعَفا» پس از تو، افّ بر این دنیا باد. (ارشاد مفید، ص 459)

در زیارتی که با سند صحیح از امام صادق علیه السلام نقل شده است درباره شدت این مصیبت می ‏خوانیم: «وَلاتَسْکُنُ عَلَیْکَ مِنْ أَبیکَ زَفَرَةٌ» سوز و گداز پدرت بر داغ تو هرگز تسلّی نیافت. (کمال الزیارات، باب 79)

طبری می ‏نویسد: «حمید بن مسلم» می‏ گوید: در همین حال دیدم زنی سراسیمه از خیمه‏ها خارج شد و فریاد می‏ کشید: «واحَبِیباه، یَابْنَ أُخَیَّاه» او به سرعت به طرف قتلگاه علی اکبر می ‏آمد، پرسیدم، او کیست: گفتند: زینب دختر علی بن ابی‏طالب علیه السلام است.

آمد و خود را روی پیکر علی اکبر انداخت، امام علیه السلام دستش را گرفت و به سوی خیمه‏ها برگرداند.

آنگاه به جوانان بنی ‏هاشم خطاب کرد و فرمود: «یا فُتْیانَ بَنِی هاشِمٍ إحْمِلُوا أَخاکُمْ إلی‏ الْفُسْطاطِ» ای جوانان بنی‏ هاشم، برادرتان را به خیمه‏ ها ببرید. (عاشورا ریشه‏ ها، انگیزه‏ ها، رویدادها، پیامدها، ص 477)

روضه علی اکبر(ع) از زبان استاد شهید مرتضی مطهری

نوشته‏ اند تا اصحاب زنده بودند، تا یک نفرشان هم زنده بود، خود آنها اجازه ندادند یک نفر از اهل بیت پیغمبر، از خاندان امام حسین، از فرزندان، برادرزادگان، برادران، عموزادگان به میدان برود.

می‏ گفتند آقا اجازه بدهید ما وظیفه‏ مان را انجام بدهیم، وقتی ما کشته شدیم خودتان می‏دانید.

اهل بیت پیغمبر منتظر بودند که نوبت آنها برسد. آخرین فرد از اصحاب اباعبداللَّه که شهید شد، یک مرتبه ولوله‏ای در میان جوانان خاندان پیغمبر افتاد.

همه از جا حرکت کردند. نوشته ‏اند: «فَجَعَلَ یودَعُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً» شروع کردند با یکدیگر وداع کردن و خداحافظی کردن، دست به گردن یکدیگر انداختن، صورت یکدیگر را بوسیدن.

از جوانان اهل بیت پیغمبر، اول کسی که موفق شد از اباعبداللَّه کسب اجازه کند، فرزند جوان و رشیدش علی اکبر بود که خود اباعبداللَّه درباره ‏اش شهادت داده است که از نظر اندام و شمایل، اخلاق، منطق و سخن گفتن، شبیه ترین فرد به پیغمبر بوده است.

سخن که می ‏گفت گویی پیغمبر است که سخن می‏ گوید. آنقدر شبیه بود که خود اباعبداللَّه فرمود: خدایا خودت می‏ دانی که وقتی ما مشتاق دیدار پیغمبر می‏ شدیم، به این جوان نگاه می ‏کردیم. آیینه تمام نمای پیغمبر بود. این جوان آمد خدمت پدر، گفت:

پدرجان! به من اجازه جهاد بده. درباره بسیاری از اصحاب، مخصوصاً جوانان، روایت شده که وقتی برای اجازه گرفتن نزد حضرت می‏ آمدند، حضرت به نحوی تعلّل می ‏کرد (مثل داستان قاسم که مکرر شنیده ‏اید) ولی وقتی که علی اکبر می‏ آید و اجازه میدان می‏ خواهد، حضرت فقط سرشان را پایین می‏ اندازند. جوان روانه میدان شد.

نوشته ‏اند اباعبداللَّه چشمهایش حالت نیم خفته به خود گرفته بود: «ثُمَّ نَظَرَ الَیْهِ نَظَرَ ائِسٍ» به او نظر کرد مانند نظر شخص ناامیدی که به جوان خودش نگاه می‏ کند.

ناامیدانه نگاهی به جوانش کرد، چند قدمی هم پشت سر او رفت. اینجا بود که گفت: خدایا! خودت گواه باش که جوانی به جنگ اینها می ‏رود که از همه مردم به پیغمبر تو شبیه‏ تر است. جمله‏ ای هم به عمر سعد گفت، فریاد زد به طوری که عمر سعد فهمید: «یَابْنَ سَعْدٍ قَطَعَ اللَّهُ رَحِمَکَ» خدا نسل تو را قطع کند که نسل مرا از این فرزند قطع کردی.

بعد از همین دعای اباعبداللَّه، دو سه سال بیشتر طول نکشید که مختار، عمر سعد را کشت. پسر عمر سعد برای شفاعت پدرش در مجلس مختار شرکت کرده بود. سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالی که روی آن پارچه ‏ای انداخته بودند، و گذاشتند جلوی مختار. حالا پسر او آمده برای شفاعت پدرش. یک وقت به پسر گفتند: آیا سری را که اینجاست می‏ شناسی؟ وقتی آن پارچه را برداشت، دید سر پدرش است. بی اختیار از جا حرکت کرد. مختار گفت: او را به پدرش ملحق کنید.

این‏ طور بود که علی اکبر به میدان رفت. مورخین اجماع دارند که جناب علی اکبر با شهامت و از جان گذشتگی بی ‏نظیری مبارزه کرد.

بعد از آن که مقدار زیادی مبارزه کرد، آمد خدمت پدر بزرگوارش- که این جزء معمای تاریخ است که مقصود چه بوده و برای چه آمده است؟- گفت: پدرجان «الْعَطَش»! تشنگی دارد مرا می‏ کشد، سنگینی این اسلحه مرا خیلی خسته کرده است، اگر جرعه ‏ای آب به کام من برسد نیرو می‏ گیرم و باز حمله می‏ کنم.

این سخن جان اباعبداللَّه را آتش می‏ زند، می ‏گوید: پسر جان! ببین دهان من از دهان تو خشکتر است، ولی من به تو وعده می ‏دهم که از دست جدّت پیغمبر آب خواهی نوشید. این جوان می‏ رود به میدان و باز مبارزه می ‏کند.

مردی است به نام حمید بن مسلم که به اصطلاح راوی حدیث است، مثل یک خبرنگار در صحرای کربلا بوده است.

البته در جنگ شرکت نداشته ولی اغلب قضایا را او نقل کرده است. می‏گوید: کنار مردی بودم. وقتی علی اکبر حمله می ‏ کرد، همه از جلوی او فرار می ‏ کردند. او ناراحت شد، خودش هم مرد شجاعی بود، گفت: قسم می ‏ خورم اگر این جوان از نزدیک من عبور کند داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت.

من به او گفتم: تو چکار داری، بگذار بالأخره او را خواهند کشت. گفت: خیر. علی اکبر که آمد از نزدیک او بگذرد، این مرد او را غافلگیر کرد و با نیزه محکمی آنچنان به علی اکبر زد که دیگر توان از او گرفته شد به طوری که دستهایش را به گردن اسب انداخت، چون خودش نمی ‏توانست تعادل خود را حفظ کند. در اینجا فریاد کشید: «یا ابَتاه! هذا جَدّی رَسولُ اللَّه»

پدر جان! الآن دارم جدّ خودم را به چشم دل می‏ بینم و شربت آب می ‏ نوشم. اسب، جناب علی اکبر را در میان لشکر دشمن برد، اسبی که در واقع دیگر اسب سوار نداشت. رفت در میان مردم. اینجاست که جمله عجیبی نوشته ‏اند: «فَاحْتَمَلَهُ الْفَرَسُ الی‏ عَسْکَرِ الْأعْداءِ فَقَطَّعوهُ بِسُیوفِهِمْ ارْباً ارْباً» و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه‏ (مجموعه‏ آثار استاد شهید مطهری، ج‏17، ص 345)

روضه علی اکبر(ع) از زبان آیت الله فلسفی (ره)

مرحوم آیت الله فلسفی (ره) خطیب شهیر می فرمود: چرا آقا نعش شهدای دیگر را خودش آورده بود حال چرا نعش علی را نیاورده؟ رو کرد به طرف خیام و فرمود: "یافتیان بنی هاشم! احملوا اخاکم الی الفسطاط" ای جوانان بنی هاشم بیایید و نعش علی اکبر (ع) را به خیمه ببرید.

آقا امام حسین(ع) دوتا بدن را نیاورده است. هر دو را هم عذر شرعی داشته است! یکی بدن حضرت ابالفضل العباس(ع) است و یکی هم بدن حضرت علی اکبر (ع) است! چرا؟ چون اسائه ادب به بدن می شد جنازه مسلمانان هم محترم است نباید اسائه بشود. اگر بخواهیم بدانیم چرا پیکر مطهر عباس (ع) را نیاورده است از حرف های بنی اسد به زین العابدین (ع) می فهمیم. بنی اسد به زین العابدین (ع) گفتند: آقا! یک بدن کنار نهر علقمه است آنقدر قطعه قطعه و چاک چاک است که نمی توان بدن را برداشت هر طرف بدن را میگیریم طرف دیگر بدن به زمین می آید. فلذا آقا فرمود: قبر عباس (ع) را در کنار بدنش کندند و همان جا هم دفنش کردند. اگر بخواهی بدانی ابالفضل العباس(ع) کجا به زمین افتاده است. همان جاست که دفنش کرده اند.

اما بدن علی اکبر(ع) روایت دارد: "فقطعوه بسیوفهم اربا اربا" خیلی بدن علی اکبر(ع) را صدمه زدند. آقا دید اگر بخواهد یک نفری بدن را بیاورد ممکن است مثلا،  اعضای بدن جدا شود اهانت به بدن می شود!

امام حسین (ع)می داند که این کار یک نفر نیست فلذا فرمود: یافتیان بنی هاشم یعنی ای جوانان بنی هاشم همگی بیایید و کمک کنید یکی بازو را بگیرد یکی پهلو را بگیرد یکی سر را بگیرد تا بدن علی اکبر (ع) را به خیمه بیاوریم.

زندگینامه بزرگان دینی - نون وآب برگرفته از سایت خبری تابناک